عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )
42
مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )
رسيدهاند . از اتصال عناصر اربعه و نه فلك ، جماد ، نبات و حيوان وجود پيدا مىكنند . افلاك نسبت به اين مواليد ثلاثه ، پدران ( آباء ) و عناصر اربعه ، مادران ( امهات ) محسوب مىشوند ازاينروست كه اين پديدههاى سهگانهء عالم هستى ، " مواليد ثلاثه " نام گرفتهاند . انسان كه كاملترين جانداران است ، به اعتبار قدرت خلاقه ، از مراحل : عقل ، نفس ، سماوات ، عناصر ، جمادات و جانداران ديگر مىگذرد تا به مرحلهء انسانيت گام مىنهد و پيوسته در مسير تغيير و تبديل قرار مىگيرد . هر فلكى را عقلى و نفسى است . يعنى هر فلك داراى يك نيروى فعال و يك نيروى منفعل است و هريك با نيروى فعال خود ، بر زمين تاثير مىبخشد . اهل شرع ، به عقل كل " جبرئيل " نام دادهاند . آنچه به واسطهء اين آفريدهء كامل و معنوى كه وجودش بدوا " و منفردا " از ذات بارى صدور يافته ، بر زبان مردى منزّه و صاحب علم جارى گردد ، " وحى " است . اكثر حكما صدور را ضرورى و دائمى مىدانند و به همين جهت به عقيدهء آنان ، جهان آغازى ندارد و به اصطلاح : " هيكل عالم حادث قديم است " يعنى اگر آغاز آن نسبت به ذات بارى ، يا قدرت خلاقه ، متاخرتر نباشد ، با ذات بارى همزمان است . پس براى آن آغازى نمىتوان تصور كرد و چيزى كه آغازى نداشته باشد ، انجامى هم نخواهد داشت . بنابراين قيامت ، عبارت از نابودى انسان است . برخى از پيروان ناتوان اين فلسفه كه از شرع واهمه داشتند ، با اعتقاد به قيامت دچار تناقضگويى شدند و كار پيشتازان آن فلسفه به الحاد كشيد . آنان روح را معنى جسد تلقى كردند . برخى ديگر نيز معتقد شدند كه انسان تا حصول كمال از قالبى به قالب ديگر مىرود و با ابراز اين نظر از عقيدهء كهن تناسخ طرفدارى كردند . آراى " اخوان الصفا و خلان الوفا " كه فرقهاى پنهانى و فلسفى بود و در قرن سوم هجرى / نهم ميلادى پيدا شده بود ، مورد قبول گروهى قرار گرفت كه در قرن دوم هجرى / هشتم ميلادى از شيعه منشعب شده بود تا شريعت پيامبر را حفظ كند و به علت اعتقاد به هفت امام ، " سبعيه " خوانده مىشد . معتقدان به پيشوايى دوازده امام : " اثناعشريه ، اماميه يا جعفريه " و كسانى كه بعد از رحلت امام جعفر